تبليغاتX
جزیره
  

   خسرو شکیبایی که رفت . . . کاش حداقل بتوانم رضا کیانیان را قبل از رفتن بغل کنم .

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:40 توسط پریسا

 

   + یه هفته . .. هه ! اینکه چیزی نیست من بعضی ها رو دیدم یه روزه بزرگ شدن .

 

    پ.ن : تا بزرگ شدن و چی بدونی ...

 

   قانون : مسخره نکن . هیچ کس و هیچ چیز را .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:7 توسط پریسا |

 

    بعضی وقتا آدم برای اینکه خودش باشه باید بهای سنگینی بپردازه .

 

   پ.ن : مثه تنهایی !

 

  قانون :اعتماد نکن .

  بعدا اضافه شد : اینکه آدم خودش  نباشه خیلی بده ؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 13:1 توسط پریسا |

 

 ـ هه هه .... تو می خوای خود کشی کنی ؟؟!!! جرئتشو نداری .

 

  ـ ابله هنوز نفهمیدی آدمای ترسو خودکشی میکنن !!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:3 توسط پریسا |

کنکور تمام شد . . . من هم یحتمل چند روز دیگه بیام خزعبل بنویسم . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:35 توسط پریسا |

من . . .

 

جزیره ام متروکه شده است  

زیاد طول نخواهد کشید

 

تیر ماه بعد از کنکور اولین جایی که خواهم رفت یک کافی نت خواهد بود ، انشا...

 

با من بمان ، یا حداقل منتظرم ، . .  .  .  .

 

 

 

بعد نوشت ۱: ۵ ماه تا تیر مانده هنوز ، دلم تنگتان است.

بعد نوشت۲ : دختر الکلی کجایی؟؟ یه نشونی ؟

.........................................................................................................................................

برای مریم :  (  روی ادامه مطلب کلیک کن )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:21 توسط پریسا |

 

   ــ الو . . . ؟ صدات نمیاد.

 

 ــ آخه پوزخند که صدا نداره .

 

پ.ن : پاییز خودش را ول میکند وسط اتاق و فرهاد هم میخواند : بوی عیدی . .  بوی توپ . . بوی کاغذرنگی  و من

 فکر میکنم کاش عید هم تو پاییز بود .

 

 تکلمه : آغوشی باش تا بوی تو بگیرم ( فرامرز اصلانی ) 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 2:25 توسط پریسا |

 

  با الهام از الهام :

 

  ــ هی ، هوای دلت را داری؟

 

  ــ نه ، دلم هوایی شده .

 

 پ.ن : آخرین بهانه هم برای نخندیدن از بین رفت ، دندانپزشک دندانم را درست کرد ، سفید سفید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:40 توسط پریسا |

 

 

  از تمام ادبیات و آرایه هایش تو فقط کنایه را آموخته بودی ، انگار .

 

  پ.ن: کسی که حقیقت را نمیداند ابله است و کسی که آن را پنهان میکند جنایتکار. ( برشت )

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 14:47 توسط پریسا |

 

  - مامانی راسته که میگن اگه مژه ی آدم بیفته و آرزو کنه ، آرزوش برآورده میشه؟

 

 ـ اره عزیزم ، میگن دیگه.

 

 ــ یعنی ساراکه همه ی مژه هاش افتاده ،همه ی  آرزو هاش برآورده میشه؟

 

 این بار مادرش سرش را برگردادند و به تخت خالی سارا کوچولو نگاه کرد که برای شیمی درمانی برده بودنش.

 

 ــ مامان .. . . .  ؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 2:17 توسط پریسا |

 

 چه بی دوامند لبخند هایمان

 کاش خدمات پس از فروش داشت

 حداقل.

 

 پ.ن: امروز یکی رو دیدم خاطراتشو مینوشت میداد دوستش(داف،َعشق،bf،دوست پسر ،یا هرچی ... چه فرقی

 میکنه؟ ) بخونه ، خوشمان آمد.

 

تکلمه : یکی از ما داره تو عشق خیانت میکنه

                                                             داره دستاش به یه دست دیگه عادت میکنه ( عصار میخونه )

                                                      ؟!؟!؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:33 توسط پریسا |

 

 + من حتی نمیتونم انتخاب کنم سفید رو بیشتر دوست دارم یا سیاه

 همیشه میگم خاکستری

 اونوقت برگشته ازم میپرسه دوسم داری یا نه؟

 

 

 

 پ.ن : خدایا من که چیز زیادی نخواستم ، فقط یه اپسیلون اراده 

 پ.ن : خوابم میاد.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 16:23 توسط پریسا |

 

  ق.ن:جزیره ، برابر اصل

 

 همیشه ترجیح میدادم سرما بخورم تا اینکه گرما رو تحمل کنم ،

 حالا هم ترجیح میدم دستام در نبودن دستات سرما بخورن تا اینکه خودت تمام وجودم رو بسوزونی.

 

پ.ن : عاشقانه های بی صاحاب...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 20:5 توسط پریسا |

 

 پ.ن :     در راستای این نوشته ی خرمگس :

 

 آدما یه دسته بیشتر نیستن همشون میخوان سوء استفاده کنن ، حالا یه عده موفق میشن و یه عده نه.

 

 پ.ن : دوستان من کجایند؟ روزهاشان پرتقالی باد. سهراب

 

 پ.ن : کاش یکی بود که همه چی رو میدونست و بهم میگفت چی کار کنم...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 21:42 توسط پریسا |

 

  تو را فراسوی مرزهای تنت دوست میدارم...

.

.

.

 فکر کن ، پسره از این سوسول های ابرو برداشته تو کافی شاپ تنگ و تاریک در حالی که دستاش

آزادانه بدن معشوقش را در آغوش میکشد تو چشمایی که زیر هفت قلم آرایش پنهان شدن نگاه میکنه و این

 شعر شاملو رو میخونه.

 

پ.ن: کجایی آیدا .......

 

 پ.ن: نگفتن تمام حقیقت همان دروغ گفتن است منتها کمی کثیف تر.

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 2:47 توسط پریسا |

 

    همیشه انقدر از آغاز میترسیدم که هنوز شروع نکرده همه چی تموم میشد.

 

   پ.ن: خدایا ، میشه لطفا دکمه Restart رو فشار بدی؟

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 3:8 توسط پریسا |

    

    ـ پس میخوای بری دیگه ؟؟

    ـ اره میرم ، ولی اگه گم شدم بر میگردم .

    ـ پس برو گمشو ... !!!

 

 پ.ن : هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن حتما باید رفت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 13:20 توسط پریسا |

 

     یکی بود یکی نبود.

    حالا تو کدومی؟

     اونی که بود یا اونی که نبود؟

 

  پ.ن : من از مصاحبت آفتاب میایم ، کجاست سایه؟

  پ.ن : لائو هم رفت !!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:39 توسط پریسا |

 

   دستانمان غریبه اند با هم

  و

  بوی پاییز هم که میاید

  دلم هوایت را میکند ـ بدجور ـ

  .

  .

 کاری بکن

 

 پ.ن : و امتداد خیابان غربت او را با خود برد.

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 16:1 توسط پریسا |

 

  ـ دست چپته.

 ـ گل یا پوچ؟

 ـ چه فرقی میکنه؟

 ـ اگه گل بود من میرم ، پوچ بود تو .

 ـ پس فرقی نمیکنه .

 

 

  پ.ن : نه ، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:38 توسط پریسا |

 
  ديروز بالاخره يك دل سير گريه كردم
  

     .

     .


    جات خالي...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:11 توسط پریسا

 

  هنوز مانده ای در این همیشه های دروغین؟!؟

  مراقب باش، انگشت های هیس ما را نشانه گرفته اند.

 

 

پ.ن: یکی از بچه های قدیمی رو چند روزه میبینم ، امروز برگشت گفت تو چرا اینقدر گرفته ای، ناراحتی   ؟

 بهش گفتم خوابم میاد

 گفت یعنی همیشه خوابت میاد؟!؟

 فقط لبخند زدم

 ا.ر : گاهی ـ فقط گاهی ـ هوس میکنم کسی هم من رو دوست داشته باشه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 3:10 توسط پریسا |

 

   راه اهن ، ترمینال

  اینجا انچنان بوی غربت میدهد

  که حتی

  تو هم غریبه میشوی

 

 

 پ.ن: حتی حوصله گریه کردن هم ندارم ، این روزها

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 10:21 توسط پریسا |

 

   ـ هیچوقت از هیچی مطمئن نباش.

  ـ مطمئنی؟

  ـ اره !!!

 

  پ.ن:با عشق زمان فراموش میشود و با زمان عشق ( نمیدونم جمله مال کیه)

 

  پ.ن:جدیدا هیچکس تحویل نمیگیرد،رسما

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:17 توسط پریسا |

 

     جات خالی...

     امشب دلم گرفت،ییهو.بدجور .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 2:9 توسط پریسا

     

       میدانم که میدانی سعی نکن پنهان کنی

        پ.ن:دارم فراموش میکنم که فراموشکار خوبی نیستم،به یادم نیاور لطفا،هیچ چیز را.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 20:35 توسط پریسا |

 

ـ شنیدم شوهرتون چند سال پیش فوت کردن،خرج بچه ها رو از کجا میارین ؟

ـ کار می کنم،فروشندگی.

ـ چه خوب.چی میفروشین؟

ـ خودم رو.

 ـ ....

 

پ.ن: در این سرای بی کسی ، کسی به در نمیزند

 

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:38 توسط پریسا |

 

  لابد دارند از اولین ملاقات شان حرف می زنند و یا از اولین شب شان.بدون شک دارند از یک اولین حرف  میزنند

چون دارد به اخرینش نزدیک میشود.

                                                                               از : ( میرا ) نوشته ی کریستوفر فرانک

 

  پ.ن: چیزهایی که میشنوی و نصف چیزهایی رو که میبینی باور نکن

   پ.ن: همچنان نفس میکشم

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 18:30 توسط پریسا |

   

     بیمارستان امدادی

     بوی خون جاریست

      دست.پا.سرنگ.

     خون

    دست  برنمی دارد از سرم این حس مبهم

    سرم را برمیگردانم

   انگار معده ام تمام بو ها رو بلعیده بود

 

   پ.ن:چشمانت با من میگویند که فردا روز دیگریست

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:39 توسط پریسا |

are you sure you want send all file to the recycle bin  

 

  اگه این سوال رو تو زندگیت ببینی رو yes کلیک میکنی یا no؟

 

    پ.ن: من هنوز نفس میکشم

 

    پ.ن:من کمتر میام نت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 8:28 توسط پریسا |