تبليغاتX
جزیره
 

من مانده ام و وفاداری یک سردرد قدیمی و یک حسرت گنده به اندازه ی تمام عمرم . . .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 22:10 توسط پریسا

 

 

 ــ دوست ؟

 ــ دوستِ دوست . . .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 20:21 توسط پریسا |


+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:59 توسط پریسا

 

گاهی وقت ها دوست دارم به همه چیز شک کنم !

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 20:30 توسط پریسا

 

 از چشمای آدما ــ به خصوص دختر ها ــ میشه فهمید که چقدر خوشبختن .

 

 پ . ن : در جِلف بودن لذتی هست که در هیچ چیز دیگر نیست !

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 14:53 توسط پریسا |

 

هیچکس یادش نیست قرار بود بیایی

؛

حتی خودت  نقطه

 

 

پ.ن : مخاطب ندارد !

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 22:55 توسط پریسا |

 

  اینجا .... زیر شیشه ی میز.... قیصر هر روز صبح به من لبخند میزند 

به گمانم حتی جواب سلامم را میدهد . جای شما خالی قیصر همیشه اینجا هست .

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 22:29 توسط پریسا |

 

مرگ ممکن است ترسناک باشد . . . سخت باشد  . . . درد آور باشد  . . . اما قبل از تمام این ها مرگ

عجیب است .

 خیلی عجیب است آدمی که تا چند دقیقه قبل با تو میخندید و حرف میزد را ببینی که  حالا مردمک چشمهایش ثابت است ... ثابت .

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:47 توسط پریسا |