تبليغاتX
جزیره
 

 

...

و مرد افتاده بود.

یکی آواز داد: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

دو تن آواز دادند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

ده ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

تمامی آن سرزمینیان گرد آمده اشک ریزان خروش براوردند: دلاور برخیز!

و مرد به پای خاست.
نخستین کس را بوسه ای داد
و گام در راه نهاد.

گابریل گارسیا مارکز

 

پ.ن:   این روزهای ایران

مقاله ای از مسعود بهنود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 18:39 توسط پریسا

 

ترسِ از دست دادن گاهی آنقدر بزرگ میشود که نمیتوانی از هیچ چیز لذت ببری و این وحشتناک است !

 

 

( چطور آدم ممکن است به چیزی که از فرط کثافت عادی به نظر میرسد اعتنایی داشته باشد )

                                                                          خداحافظ گاری کوپر . رومن گاری . نشر نیلوفر

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:46 توسط پریسا |

 

آدم و سگ بگیره ولی جو نگیره ....

 

پ.ن: این روزها همه یک چیز سبز از خودشان آویزان میکنند . شما نکنید !

 

یک لینک مرتبط

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 2:15 توسط پریسا

 

از اول هم نمیخواست هفت نفره بخرد ولی فروشنده قانعش کرده بود که اگر الان هفت نفره را یکجا بخرد به صرفه تر از آن است که بعد ها بخواهد دو تا یک نفره به مبلمانش اضافه کند . ماشین حساب را برداشته بود و جوری محاسبه کرده بود که آخرسر نیم نفر به نفع خریدار میشد . او هم خریده بود . از خودش تعجب میکرد که زمانی خیال کرده بوده میتواند شش نفر را دور و بر خود جمع کند. باید از همان فروشنده ی مبل میپرسید چطورر میشود همان نیم نفر را جوری راضی نگه داشت که اگر سالی ... ماهی ... عصر دلگیری هوس کردی چایت را با او بخوری بهانه نیاورد و بیاید روی نیم نفر از مبلمانت بنشیند و در سکوت چای بخورد .

   

                                        آنجا که پنچرگیری ها تمام می شوند . حامد حبیبی . نشر ققنوس

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:56 توسط پریسا |